X
تبلیغات
شعری برای تو

شعری برای تو

یاد ما را با خود خواهد برد

آخرین پست

 

دیگر نه اصراری به ماندنم و نه انکار رفتنم...هیچ چیزی در من نیست جُز مشتی تصویر و خاطره که می گذارم توی صندوقچه کنار همۀ رفته ها.
نه اشکی ، نه بغضی ، نه حتی نگاهِ لرزان نگرانی که از تکرارش خسته ام.این یک بار را می خواهم صاف و مستقیم خیره شوم به چشمانم و بگویم این رفتن برگشتنی نداره...
تو باور کن که من خوشبختم و به بختِ خویش، خوش خیال می خندم
باور کن می روم و دیگر به هیچ هوایی برنمی گردم. حتی آفتابی ترین هوا هم گرمم نمی کند ، بس که اینجا سرد است.هوای عاشقی هایم حواله به همان دلتنگی های گاه و بیگاه. بگذار فقط خاطره باشند و چند خطی روی بی خطی های این گذر، برای فرداها که آن هم نمی دانم برای چه؟! بنویسم
اصلا دلم میخواهد آنقدر در رفتن فرو روم که راه بازگشت را گم کنم و هی دور شوم و دور شوم.
می بینی؟!
از اندوهگین بودنم که فاکتور بگیری ، انگار حالم خوب است
   

 

 

با سلام خدمت تمامی عزیزانی که  تو این مدت به من لطف داشتن و با نظرات قشنگشون منو خوشحال کردن از همه عزیزانی که تو مدت نبودنم اومدن و باز منو با نظراتشون شرمنده کردن

امروز اومدم از همه این عزیزانی که خیلی به من لطف داشتن و همیشه به من سر میزدن و با نظراتشون بهم دلگرمی میدادن تشکر کنم خیلی خوشحال شدم که تو این مدت در کنارشون بودم ودوستای خوبی پیدا کردم و خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم دوستای گلم امروز هم اومدم تشکر کنم هم خدا حافظی میخوام بگم با تمام وجود دوستتون دارم و هیچ وقت فراموشتون نمیکنم

میخوام بگم هر خوبی ، بدی دیدید به بزرگی خودتون کوچیکی بنده حقیر رو ببخشید

 

میسپارمتون به خدا

در پناه حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم

اللهم عجل الولیک الفرج

 

 

دوستای گلم یه برگ دیگه از دفتر عمرمون ورق خورد

با آرزوی سال خوب و خوش برای تمامی عزیزان

امیدوارم تمامی ثانیه ثانیه های زندگیتون عید و شادی باشه

 

 

ســـــــــایـــــه حـــــــــق
ســــــــلام عشـــــــق
سعــــــــــــادت روح
ســــلامت تـــــن
سرمستی بهار
سکـوت دعــــا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

خونه تکونــــــی دل

 

بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری

افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم

زردی خاطرات بد را به آتشو سرخی عشق را از

آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

تنهـــــا و خستــــــه

 

شب سردي است ، و من افسرده
راه دوري است ، و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده

مي كنم ، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ، ليك، غمي غمناك است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

...گــــاه

 

گاه می رویم تا یرسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم

 

 

بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

 گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست

باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده

 

گاه رسیده ای و نمی دانی

و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای

مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است

 که گاهی هیچ وقت نمی شود

 و گاهی می شود بدون خواست تو

 

پدرم می گفت تصمیم نگیر.

اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن

 نرسیدن است

اما

 

گاهی  آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است


گاه حتی  لازم است  بعد از نمازت فکر کنی  و ببینی پشت سر

اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

 

 

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی

 غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

 


یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی

 با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و

 ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟


شاید هم  بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

 در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

 


لازم است گاهی عیسی باشی

ایوب باشی انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

 


و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 



سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی


که محکم باشی پای هر خداحافظی
 

و یاد می گیری که خیلی می ارزی

 
 
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند

 و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

قفس

بال و پر ریخته مرغم به قفس

 

 

بــال و پـر ریخته مرغم به قفس

 

 تـــــا گشایم پــــــر و بـــــــــال

 

پــــــــر پـــروازم نــــــــــــــیست

 

تا بگویم که در این تنگ قفــــــس

 

چه به مرغـــــــان چمن می گذرد

 

رخـــــــــصت آوازم نــــــــــــیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

دلــــــــم تنهاست

به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام ، خاموش

غمم دریاست

دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست

خروش موج ، با من می کند نجوا

که هر کس دل به دریا زد

رهایی یافت

هر کس دل به دریا زد

رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین برکنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

مــــن خــــــــدا را دارم

اهـــــــل تابستانم
روزگارم گـــــــــــرم است
تکه قلبــی دارم .....خرده عشقــی......سر سوزن ذوقـــی.....
مـــــن خـــــــــــدا را دارم
بهتر از آب روان ! بهتر از بـــرگ درخت!
بهتر از همــــه ی بهترین ها...........
و خـــدایم دور نیســــــــــت
لابه لای ریشه های قلبـــــــــم
روبه رویــم ... روی تمام ایینه هاست
اشنا کرده دلم را با شعر .... با قانون حیـــات
مـــن سعی میکنم مسلمــــــان باشم
قبله ام نــه شمـــال است نــه جنــــوب
قبله ام رو بـــه خـــداست
دلم از پشت نمـــازم پیداست
اهـــل تابستانم
پیشه ام عاشقی ست

گاهگاهی شعر میسازم با نــــور
تا به آواز شیرین عشق که در آن آزاد است دل تنهاییتان تازه شود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

... من

 

من از هزار سال خستــگـــي،........از كنج زنــــــدون اومـــــدم

 

دلـــم كويـــــــــر غربته،........ ........به عشـــــــق بارون اومــــــدم 

 

بلور تيـكــــه تيــــــكمو،.................ميخوام كــــه مرهـــــــم بذارم 

 

غصـــه هاي يه عمرمـــــو،........ .... رو دوش عــالــــــــــــــم بذارم

 

ميخوام كه از يـــاد ببرم،............... هرچـي دلم گرفتـه شــــــــــد 

 

ميخوام فراموش بكنم،................. هرچيـــكه رشتــــــم پنبه شد 

 

خنده ي تلـــــخ آدما..................... هميشه از دلخوشي نيـــست 

 

گاهي شكسـتن دلـي،............... .كمتراز آدمكشـــــــــــي نيست

 

گاهي دل انقد تنــگ ميشه............كه گريـــــه هم كــــم ميــــــاره 

 

يه حرف خيلــي ساده هـم،............گاهي چقد غــــــــــم ميـــــاره 

 

بالا رفتيـــــم ماســـــت بود ،.......... ايـــن پاييــــنا دوغ بـــــــــــــــود 

 

قصـــه ي عشــــــــق ســاده،.......... انگـــــار همش دروغ بــــــــــود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

حواست باشد

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی

کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنــــــــــــــــــــــــد !!!!

بــعـضی از عـهـدهــا را

روی قــلـب هـا هــم مـی نــویــسـنــــــــــــــــــد ...

 حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...

شـکـسـتَنـشــــــــــــــــان

یـــــــــــک آدم را مـی شـکنـــــــــــــد !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

درد و دل

سفـــــــــــره دل

 

یک شب سفره دلم را بر می دارم و به خلوت آشنا و غریبه سر می زنم تا کمی سبک شم اما سر حرف را که باز می کنم می بینم سفره آنها رنگین تر و دلشان پر تر از من است حتی آنان که فکر می کردم دلشان از سنگ است حتی آنان که خیال می کردم دل ندارند و من با دلـــــــی پــرتــــر اما صبورتر به خانه برگشتم .

 

 

فاصلـــــــــــه

 

وقتی هر کسی سنگ خودش را به سینه می زنه ،حرف خودش را می زنه، چشم دیدن دیگران رو نداره ، گوش شنیدن حرف دیگران رو نداره ، وقتی همه چیز رو برا خودش می خواد  یعنی همه تنهایند همه بی کس و همه غریبه اند یعنی آدم ها کیلومترها از هم فاصله دارند اگر چه همسایه ، یا حتی همخانه باشند .

 

دنیـــــــــــــــای کوچـــــک

 

برق همین دنیا بود که چشم هایتان را دزدید و گوش هایتان را بست و امروز مجبوریم دوباره با عینک های ته استکانی و سمعک به ملاقاتش برویم نمی خواهیم باور کنیم که این رنگ ها و صداها واقعی نیست اینها می خواهند ما را از داشته های خودمان غافل کنند چشم هایمان را میدزدند و به جای آن عصای سفید و عینک به دستمان می دهند و انسان مجموعه ای می شود از رنج ها و آرزوها ی نا تمام همین که از مادر زاده می شوی می فهمی چه ملکوتی را از دست داده ای و مجبوری تمام عمر در پوستینی که دنیا به تو می دهد با روز مرگی زندگی کنی با عینک سمعک و عصا .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

قایقت جا دارد ؟؟؟

تـــــو کجـــــــــــایی سهـــــــــــــراب ؟

 

چشم ها را بستند و چــــــــــه بـــــــا دل کردند ............

 

 وای سهراب کجایی آخـــــــــــــــــر ؟؟؟.......

 

 زخم ها بر دل عاشق کردند خــــــــون به چشمان شقایق کردند ......

 

 آب را گـــــــل کردند تـــــــو کجایی سهراب ؟؟؟؟

 

که همین نزدیکی عشق را دار زدند ، همه جا سایه ی دیوار زدند ... ...

 

ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالــــــــــــــــی است! !!!!........

 

 دل خوش سیـــــــــــــــــــــری چند ؟؟؟؟

 

صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!

 

               قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

... گاهی دلم

گاهی دلـــــم از هر چه آدم است میگیرد !

 

گاهی دلـــم دو کلمه حرف مهربانانه میخواهد !

 

نــــــــه به شکل دوستت دارم ، نـــــــــــــــــــــــــــه

 

ویــــــــــــا بـــه شکــــــل بــــــــــی تــــــــــــــــو میمیرم !

 

شاید ســــــــــــاده

 

مثل دلتنگ نبــــــاش ...

 

فردا روز دیگـــری ایست .
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

گمشده

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا او مرده در من کینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم ار آئینه میپرسم ملول

چیستم دیگر،به چشمت چیستم ؟

لیک در آینه میبینم که ، وای

سایه ای هم زان چه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هند و بناز

پای می کوبم ولی برگور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابیها بنهفته ام

 

می روم ... اما نمی پرسم ز خویش

ره ... کجا ؟ منزل کجا ... ؟ مقصود چیست ؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

او چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوییا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه ... آری ... این منم ... اما چه سود

او که در من بود ، دیگر ، نیست ، نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

           او که در من بود ، آخر کیست ، کیست . ؟ 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

... پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو …. مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید ...

.

.

.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

... رسم دنیا

 

زلال که باشـــــــــی سنگهای کف رودخانه ات را میبینند

بر میدارنــــــــــــــد و نشانه میرونـــــــــــــــد

درست به ســــــــــــــوی خودت  ... !

این است رسم دنیـــــــــــــــــای مـــــــا ... !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

خاکستر خاطرات

 

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم غصه دلواپسی
قصه عشق از زبان هر کسی
گفته اند از نی حکایت ها بسی ...

حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را ...

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا ، سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من ، قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او ، آتش زدن ، من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز ، او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن...
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم !
از غم این عشق مردن ، باک نیست!
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست !
آه ... ! می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صید و آه از ان کمند
پیش رویم خنده ، پشتم پوزخند
بر چنین نامهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند...
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام !
گرچه سوزد پر ، ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام ...
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی؟ گفت:نه
گفتمش شیرین زبانی؟ گفت:نه
گفتمش نامهربانی؟ گفت:نه
می شود یک شب بمانی ؟ گفت:نه!
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس ، او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم ؟
یک نفر با من بگوید کیستم ؟
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه ، اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ! ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه ، غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است
نه ، فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است!
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هرچه باداباد بود
خوش به حالش کین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می ، شاد بود
چشم هایش مست مادر زاد بود
یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت
من جوان بودم ،پیرم کرد و رفت !!!

 

" ارسالی از دوست عزیزم هستی "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

من نشانی از تو ندارم ...

من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار!  

 خیابان غربت را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌های تنهایی شو!  

كلبه‌ی غریبی‌ام را پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام،  

در كلبه  را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را كنار بزن!  

مرا خواهی دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است،

پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام..........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

یاد تو...

 

نقطه می گذاری انتهای خط . . .
و مـــــــــــــن
باز می رسم سر سطر !
تو دوباره با نقطه ای تمامم می کنی . . .
و من سمج تر از هزار سطر به پایان رسیده . . .
شروع می کنم !

درشکه ای سیاه می خواهم

که یاد تو را با خود ببرد

یـــا نــــــــه

نـــــــــــــه

یــــاد تـــــــــــو باشد


مــــــــــرا با خود ببرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

یادی از گذشته

در آن لحظه که باران نگاهت را

درون حوض احساس دو چشمان غریب من رها کردی

میان ازدحام آبی چشمان آرامت

نشانی از صداقت از وفا دیدم

و در دیوان احساست برای فال تنهایی

جوابی جز محبت جا نخواهی داد

تو را چوپان دل دیدم و خود را در حصار نی لبک پنهان

و در پایان تمام هستی ام را من

درون بغچه ای از جنس احساسم برای وسعت روحت فرستادم

و تو بی آنکه فکر آخرین موج تمنای دلم باشی

دلم را چون کبوتر از کلیسای دلت راندی

نمی دانم چرا ؟؟؟

شاید دل من از شراب آن نگاه تو

دو پیمانه خطا نوشید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

علی اکبر جانم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

بی تو ...

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

    سفر از پیش تو؟

هرگز      نتوانم        نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


 تقدیم به همکار و دوست عزیزم

دوستای گلم نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

همه میپرسند

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابــــــــــر
نه به آب
نه به بـــــــــــــرگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جــــــــــا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیـــــــــــا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیـــــــــــــــر
تو ببنـــــــــد
تو بخــــــــــواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

دلم احساس غم داره

سلام و عرض ادب خدمت دوستای گلم

امیدوارم که ایام به کامتون باشه

امروز نهم خرداد ساعت ۶:۲۵ دقیقه دلم بدجور گرفته و هوای گریه داره

دلــــــــم احساس غـــــــــــــم دارد

در این انبــــــــــــوه ویرانـــــــــــــــی

کمی تـــــــا قسمتی ابــــــــــــــری

و شایــــــــد بـــــــاز بارانــــــــــــــی

 

امروز رفتم سراغ شعرای استاد مشیری چندتایشو انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد

 


ای عشق ٬ شکسته ایم٬ مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی میبینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
ای عشق ٬ پناهگاه پنداشتمت٬
ای چاه نهفته! راه پنداشتمت٬
ای چشم سیاه٬ آه ای چشم سیاه٬
آتش بودی٬ نگاه پنداشتمت
ای عشق ٬ غم تو سوخت بسیار مرا٬
آویخت مسیح وار بر دار مرا٬
چندان که دلت سوخت بیازار مرا!
مگذار مرا ز دست٬ مگذار مرا !
ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
بیداد خوش است از تو٬ وز هستی ما
خاکسترکی سپرده بر باد خوش است!
ای دل به کمال عشق اراستمت
وز هر چه به غیر عشق پیراستمت
یک عمر اگر سوختم و کاشتمت
امروز چنان شدی که می خواستمت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است !
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم :
خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید، دیگر
                   برای شما جا نداریم
                                                از این پس به جز او کسی را نداریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد ،  بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران
« کو دگر آن دختر دیروز نیست »
« آه ، آن خندان لب شاداب من»
« این زن افسرده ی مرموز نیست »

گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که : ک. ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

آه ، اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ، راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

آهـــــــــــــــــــای آدمها

می پرم از سر پرچین خیال
می روم تا به فرا سوی محال
نه به قانون بشر
نه به قانون بقا
اعتنایی نکنم
میروم سمت خدا
دست ها خوشه ی خورشید بچینند از شوق
چشم ها قصه صد ساله چنین خواهند گفت
شعر تلخی شود ار قصه نگویم از نور
همچنان می پرم از روی قوانین از دور
دشت ها زیر پرم
ماه بالای سرم
ابر تختم شود و
عشق چون تاج سرم
دست ها خالی از اندیشه دور
تا همین نزدیکی
زود بر میگردم
طاقت دوری از دیروز م
طاقت غربت از خویش غریب
نبود درمن مسکین حقیر
مردمی میبینم
یکی از روی تعجب گوید :
مرده انگار دراین خاموشی
دیگری میگوید :
شاید او زنده و خوابش برده
قصه ها میگویند
خوابشان سنگین است
خوابشان رنگین است
من به خوش باوری بودن خویش
در دلم عجب و غروری دارم
فکر بی مقداریست
حرف ها می شنوم
چهره ها مینگرم
چهره دیگری از آدم ها!
آهای آدم ها!
دست تقدیر مرا
سوی یک خانه تار
سوی یک شهرو دیار
با دو صد هلهله اش
با دو صد قهقهه اش
میبرد ، میخواند
میکنم ناله و فریاد ولی
یک نفر نیست در این هول و هراس
دست سردم گیرد
همچنان میگذرم
فرصت ماندن نیست
لحظه ها میگذرند
من همان برکه که در حال سکون
من همان قصه اسرار و جنون
من همان شعر غم انگیز ترم
شعر تلخی که به نیمای عدم
به سپهری ها و
به سکوت غم شب های دگر
آمده ام!
برقی از نور مرا
سوی خود می خواند
همچنان می گذرم !
کمکی آن سو تر
من چه ها میبینم
آتش و غفلت آدم ها را
بازی و خفت آدم ها را
همه سرگرم تهی
همه در فکر وجود
نه در این آتش و دود
همه بی رحم و حسود
جام زهریست که من مینوشم
بودن سرد در این تاریکی
اظطرابی دارم !
باشد اما سر قولم هستم
زود بر میگردم
خیمه خاطره ها پرنور اند
زندگی رنگ جدایی دارد
عشق هم عشق و صفایی دارد
تازه یادم افتاد
کار زشتی کردم !
از سر مرز گمان های خودم
بی گذرنامه عبور ی کردم
جرم سختم این است
تا ابد کنج ملال آور خویش
زنده باید باشم

تک و تنها و اسیر

                          تک و تنها و اسیر


                                                    تک و تنها و اسیر


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه‌ی بی‌سروسامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟!

سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟!

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه‌زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی‌سروسامان دارد؟!

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دلارای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط اندوه پرست   | 

مطالب قدیمی‌تر